پارت سی و چهارم :

هلگورد که دوباره به آن قالب سردِ بی‌تفاوتش برگشته بود، انگارنه‌انگار که چه بلایی سر سیروان آورده، لبۀ شنلش را روی سینه‌اش کشید و به عقب چرخید. به همراهانش با سر اشاره کرد و بدون اینکه حرفی بزند فقط ثانیه‌ای به چشمان ترسیده و متعجب فرشته نگاهِ مرموز و سردی انداخت و از کنارش رد شد و از در رستوران بیرون رفت. حتی لبخند تمسخرآلود همیشگی‌اش را هم نزده بود.
دم درِ رستوران، یکی از اهالی که

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فرشته

    0

    چطوری این قدر دلبر می نویسی بانو جانم که قلب ما رو می بری و ذهن ما رو مشغول معماهای رمان می کنی؟❤️❤️❤️

    ۲ هفته پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    ❤️😍

    ۲ هفته پیش
  • سرو

    0

    بابا بگو جریان آلفا چیه هرچند که میدونم به رئیس قبیله میگن آلفا ولی از آلفا بودن هلگورد سردرنمیارم که تو چه زمینه ای فعالیت داره

    ۲ هفته پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    یکم طاقت بیار جلوتر میفهمی😈

    ۲ هفته پیش
کپی شد!